محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
23
مناقب مرتضوى ( فارسي )
تصديق دل ذكر كند ، اللّه تعالى گناهان آينده و گذشتهء او را بيامرزد . و هركه يك فضيلت از فضايل او بنويسد ، ملايك استغفار كنند به جهت وى تا از آن نوشته يك لفظ بر جا بود و معصيت مستمع فضايل او را كه به مرور جمع كرده باشد بيامرزد . و هركس نظر كند در كتاب فضايل او ، حق - سبحانه و تعالى - گناهان او را كه به نظر كسب كرده باشد بيامرزد . هم در كتاب مذكور از عبد اللّه بن عباس و در مودّات مير سيّد على همدانى از عمر خطّاب - رضى اللّه عنه - مروى است كه : رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - فرمود ، حديث : « لو انّ الرّياض اقلام و البحر مداد و الجنّ حسّاب و الانس كتّاب ما احصى فضايل على بن ابى طالب . » يعنى ، به درستى كه اگر نباتات قلم شوند و درياى محيط مداد و جنّ حسابكننده و آدميان نويسنده ، هر آينه فضايل مرتضى على ( ع ) شمرده نشود . بيت : كتاب فضل ترا آب بحر كافى نيست * كه تر كنى سرانگشت و صفحه بشمارى و حال آنكه اين بىبضاعت عديم الاستطاعت قليل البضاعة را چه مجال نوشتن مناقب سامى آن سرور اولياى گرامى ! ليكن در تمنّاى آن است كه از خوشهچينان خرمن علوم علماى سنّت و جماعت باشد ، اگر به فرض محال ، به خيال فاسد بعضى از جهّال ضالّ ، مؤلّف اين مجموعهء محموده منسوب به رفض خواهد بود ، پس بر اين تقدير واى بر احوال و اقوال راويان و مؤلّفان سلف - عصمنا اللّه من المعترض الزّنيم . امّا الحمد للّه ، كه ملامتى را عند اللّه منزلتى است عظيم و درجاتى است رفيع . يكى از اكابر سلف در علامت اهل ملامت گويد : « ملامتى نه آن را گويند كه به خلاف شرع شريف نبوى كارى كند تا خلق بر وى زبان ملامت گشايند ، ملامتى آن است كه در كار حقّ نظر بر رضاى خالق حقيقى كرده ، از خلق باك ندارد . » و عزيزا ، بسيارى از مريدان و معتقدان احوال گزيده آمال مشايخ - رحمهم اللّه اجمعين - كه لبتشنگان سرچشمهء هدايت آن خضر وادى ولايتاند ، بر سبيل تفصيل در حيزّ تحرير آوردهاند . چون در محفلى به معرض تقرير آيد ، طالبان از استماعش ابواب بهجت و مسرّت بر دل گشايند . پس از استماع مناقب قبلهء مشايخ و قدوهء اقطاب ، چرا انواع ملالت و كدورت بر جان فزايند ؟ هيهات ! هيهات ! دربارهء آنانى كه به اين صفت مذمومه موصوفند ، چه توان گفت و تا چند اين غبن فاحش را در عبارتآرايى ( به ) تكلّف و تغافل توان نهفت ؟ تمثيلى در باب اين قسم بىتميزان به خاطر ريخت . احوال